این پست اختصاص دارد به بهترین برادرم که در غریبی ام یافتم...
و شعری که تازه از تنورک دلم بیرون کشیدم تقدیم باد به روح شاعرانه اش...
1
من در این شهر نشستهام
دور از چشمانِ تو
آرامشم تنها واژههاییاست
که از برگهایی مقدس بیرون کشیدهام
و گاهی برای اجدادم دلم سخت می گیرد
می خواهم برایم دعوت نامه بفرستند...
دوست دارم باد باشم و چشمانم ابر...
در شهرت بارش می کنم
درختها عاشق خواهند شد
می دانم روزی خواهران پنبه چین سادهی من
ستاره خواهند چید
می دانم روزی کاکلهای شرقیشان خوشههای انگور می شوند...
وقتی انگورها رسیدند
میدانم دنیا مست خواهد شد
و اجداد من هم دعوت نامه را خواهند فرستاد...
2
دستانی تو وطنی ست
که قلبها از آن فواره می کنند
و هزاران سرباز را
به خواب عمیق می برند
چشمانت پرچمی ست
که خودم را در آن کفن می کنم
و برای یک بار هم که شده
عاشق می شوم....
اینک چند واژه ی دیگر، راجع به مجموعه شعر
«آب، باد، آتش، وطن» سرودهی «وحید طلعت»:

و خداوند خلق کرد انسان را از چهار عنصر آب، باد،آتش و خاک(وطن) که هنوزاند سالی می گذرد و پیچیده ترین مخلوق یعنی انسان ناشناخته مانده است و خواهد ماند مگر اینکه خویشتن بشناسند ودانند که شرف و نان و آب چیست که حقیقت این همه در قلب و اندوه زیبا نهفته است. به فرموده مولایمان هر کس خویش را شناخت خدایش را شناخته است و این معرفت گذر از هفت وادی عشق و رسیدن به معشوق به آسانی میسر نیست... باید کوله باری از صداقت و معرفت بردوش داشت تا در جادهها زبانِ باد و باران و شعلههای گیسوان سوزان را و نمیدانم هزار آوازِ دیگر را بتوان به نیکی درک و فهم کرد...من تا جایی توانم و آشنایم می خواهم در این نوشته در مورد برداشت شخصیام از شعر شیرین برادرم برایتان بنویسم امید وارم پسند شما عزیزان قرار بگیرد...
وقتی با دستهایش اولین مجموعه شعرش را برایم تقدیم کرد دو سه روز به نوروز مانده بود من نوروز را دوست دارم فقط به خاطر تعطیلاتش .
این نوشته را هم وقتی دارم می نویسم که درعمق تعطیلاتم و این برای من همان بهشتی هست که خدا با قطرههای اشک انسان آن را ساخته است... در نوروز رئیس برنامه ی خودم هستم و دیگر مجبور نیستم برای کلاس ساعت 8 صبح قرص خواب بخورم و خسته به استاد خیره بشوم، هر وقت دوست داشتم به سراغ خواب و سراغ شعر و سراغ کتاب می روم و هر موقع دوست داشتم خودم را به قدم زدن دعوت می کنم و سفر میکنم به عمق روحم تا آوازِ پرندهای را که در درونم نهفته است صدایش را در این سکوتی که پر از شلوغی عشق است بشنوم چه می گوید...یا حد امکان بتوانم او را که در قفس تن زندانی است در نسیم بهاری به تماشای دشت و صحرا ببرم...بگذریم به سراغ شعر برادرم رفتم روحش در تودهی شعلههای سوزان عشق بود که چشمانش را معشوق دزدیده است و با چشمان او دیوانگی دریا را می کشید....
وقتي دقیقتر به دو چشمم دقيق شد،
آهسته چشمهاي سياهش رقيق شد
بغضش گرفته بود از آن سالهاي جنگ
بغضي عقيم ماند وَ اشکي عقيق شد
حرفي نگفته داشت که بر سنگها نوشت
حسّي هزار ساله که حک شد عتيق شد
پرسید از برادری، از حقِّ زیستن؛
از حقِّ سادهای که همیشه دریغ شد
آری باید اشکها را عقیق کرد و از آن گردنبندی ساخت برای معشوق، برای خاک ، برای وطن تا روح لالهها در جسم بارانها نمازعشق بخوانند. گر چه نسیم زخم طوفان ها را فراموش نخواهد کرد...
در سرزمینِ سوخته یک فرد مانده است
شاید همان که فاصله طی کرد مانده است
از آن همه شکوه، از آن شادیِ عمیق
دیریست در وجودِ زمان درد مانده است
باور دارم که این نوروز خواهد رفت و نوروز آینده هم خواهد رفت و این گل پژمرده خواهد شد و این سبزه ها و برگ ها در حسرت یک یاد و یک نگاه خواهند ماند. اما مردی که در یک شاخه ی یاس مست می شود تا آخر خواهد ماند. وقتی روح من به کلمات این مجموعه سفر می کند در هر سطر و در هر واژه یک سرزمین شکوفههای لالهها را مییابد که روی شعلههای عشق فریاد از داغ سینه میزنند تا نسیم این غوغا را با خود به روح ابرها ببرد.
بارانه تنهاترین بود، تنهاترین ابرِ باران
بارید، بارید، بارید، بر جنگل و کوهساران
باران ولی، آه... باران، شوقی که پایان ندارد
بارانه با خندههایش خورشیدِآرامِ آبان...
پاییز بود و گلی سرخ کَند از نگاهِ بهاریش
یخ بست در گونههایش یک شاخه گل تا زمستان
بارانه یک جفت چشم است همرنگ دریا، کشیده...
از کودکی هفت ساله در ذهن شرجیِّ گرگان
ـ بارانه! با دستهایت بنویس، بنویس، بنویس
بر سطری از مشقِ امشب؛ مادر، پدر، نان و باران
انسان خاطرهای است که در یک لحظه با نان آغازمییابد و در یک لحظه با باران تمام می شود و لحظهی دیگری هم وجود دارد و اینکه بتوان با چشم دیوانگی دریا را کشید.
وطن می تواند یک آسمان کبود یا یک سطر زیبا یا یک واژه شعر باشد تا روح انسان در آن به آرامش برسد...
هرجا که باشم، آسمانِ من کبود است
تهران، دوشنبه، قونیه، تاشکند، بي تو
آشوب کن دنیای من، این مرد با تو...
آرام کن روحِ مرا، تا چند بي تو...؟
در غزل بیست و سه این مجموعه شاعر وقتی مرگ را چون شراب از دست معشوق می نوشد روحش دوباره زنده می شود و آن وقت خواهان سفر به عمق سرنوشت سبزیدن خویش را دارد که آغاز رندی و آغاز دیوانگی در عشق میباشد و همه چیز برای شاعر شعر و مستی را میماند و این مستی همان اندوه زیبای انسان است که خداوند در ابتدا خلقت او را با ما سرشت و فرمود ما انسان را درسختی و رنج آفریده ایم و این درد هدیهی زیبا و شیرین برای بیداردلان می باشد ...انسان با درد زندگی می کند و با درد دوست می شود و با درد آشتی می کند و با درد پرواز می کند... خوشا به حال آنکس که بتواند زیبایی اندوه و چرایی آن را در وجود خویش پیدا کند... و برادرم وحید با این اندوه آشناست و او را خوب می شناسد... راستی اگر این درد نبود ما چطور زنده بودیم؟؟؟
به ابتدام رسیدی... تو را خدا بنویس!
مرا شبیهِ غمِ خود در ابتدا بنویس
مرا که ابرِ کویرم، سیاه و بیباران
ببار، آه، بباران، به ابرها بنویس
انسان بهترین مخلوق خدا می باشد و خدا هم تمام هنر و زیبایی خود را در وجود انسان نقاشی کرده است و تمام هستی انسان یک هنر نهفته است و باید خودش را در خودش کشف کند تا به واژهی پرواز تبدیل بشود... و کنار خم و خمخانه و کنار معشوقه که چند واژه بیش نیست...عاشقانه زندگی بکند...
در مورد این مجموعه و شیرین دهنی برادرم بس نکته ها است و خواهد بود که انشاا... به تفصیل جدا گانه درآینده خواهم نوشت
در آخر شما را به دو غزل زیبا ازایشان مهمان می کنم...
غزل 44
شروعِ تازهای از زیستن! نبودی اگر،
همیشه میلِ به انسان شدن! نبودی اگر،
دُچارِ فلسفهی زندگی نبودم من
جهانِ فلسفیِ ذهنِ من نبودی اگر.
تصوّری که خدا آفریده در ذهنم
جنونِ ریخته در روحِ «زن» نبودی اگر
فرشتهای که خدا خلق کرده از گِلِ من
بُتی که ساخته از خاکِ من نبودی اگر
دو روحِ عاصیِ در ابرها رها بودیم
اذانِ صبح تو در بندِ تن نبودی اگر
زبان مادریات غیرِ چند واژه چه داشت؟
عزیز، اینهمه شیریندهن نبودی اگر
چه میشد؟ آه، چه میشد جهانِ منطقیام؟
نبودی ـ آه، گُلم! ـ واقعاً نبودی اگر
چه داشت زندگیام بیتو آی آواره!؟
برای زندگیِ من وطن نبودی اگر!
غزل 33
شکنجه بود جهان لحظه لحظهاش بر من
شکنجه بود، شکنجه...، شکنجهای الکن
چه داشت زندگیِ عاشقانهام غیر از
دچارِ شعر شدن، واژهواژه جان دادن
همیشه آواره، بیقرار، بیسامان
بدون فلسفه، بیزندگی ، بدون وطن
چه بودم؟ آه، چه بودم به غیرِ وهمِ سراب؟
گیاهِ سبز شده در کویر مثلِ گَوَن
که بودم؟ آه، به غیر از خودم، به غیرِ خودم
مسافری ابدی با لباسِ مرگ به تن
بهشت یا که جهنم؟، تفاوتش با توست
برای زندگیام عاشقانه گور بکَن!