لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:44 توسط رستم عجمی
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:44 توسط رستم عجمی
|
آخرین اختراع چشمانت
ویرانی شهر من بود
که احساسم را زیر خاک کرد
و نقشه جغرافیای قلبم
آهسته در کلماتت محو شد!
فصل باران بود
و من در انتهای یک شب طولانی
دستهایم بالاتر از ابرها...
باور کنید موجودات افسانه ای را....
این آغاز حرف زدن با خودم بود
آغاز تب آلود عشق در باغچه
آغاز خلق، آغاز جادو...
دختران دهکده
زمان را می شناختند
نخستین بار
از سرزمین دور برایم
گل پست کردند.
بگذار تمام احساسم را تجزیه کنم
و ذره ذره آنها را
با قطره های فصل
روی هر برگ باغچه بنویسم
دختران دهکده زمان را می شناختند
و برایم از موجودات افسانه ای گل آوردند...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:44 توسط رستم عجمی
|
دوستان! سلام
این بار با غزلی از خودم در حال و هوای وطن بزرگم (ایران، افغانستان و تاجیکستان) میهمانِ دیدگانِ شمایم.این غزل، حاصلِ اندوهِ اینروزهای من است بر جداییِ این وطنِ چند تکّه شده ی یگانه. مثلاً سمرقند و بخارا، دو شهرِ تاریخیِ و پارسی زبانِ ما، پس از انحلالِ شوروی، ناجوانمردانه و نابخردانه و با بی کفایتی و بی تدبیریِ اهلِ معامله، به ازبک ها سپرده شد.از این دست سخن زیاد است... بگذریم.امّا به جز شعرِ خودم، دو غزلِ دیگر را نیز به مناسبت دهه ی مبارک فجر در اینجا می خوانید؛ یکی از پدرم محمّد علی عجمی و دیگری از رحمت نذری که هردو از شاعرانِ خوش طبعِ تاجیکند. این شما و این شعرها:
1
وطنم کجاست ای نقشه؟ دوشنبه یا سمرقند؟
وطنِ یگانه با چند شناسنامه تا چند؟
ستمی که من کشیدم، نشِنیدم و ندیدم
که کسی کند به خویش و پدری کند به فرزند
پدرا! چرا غریبانه مرا زِ خویش راندی؟!
پدرا! چگونه طفلانِ تو را زِ تو گرفتند؟!
چه خریده ای غریبیّ، به بهای خودفریبیّ،
به بهانه ی نجیبیّ، به هزار و اَند ترفند؟
نه همیشه نیل نیل است... تو طفلِ الکنت را،
به چه دایه داده ای؟ از چه کسی شنیده ای پند؟!
مپَسَند سُنقُرا جوجَگَکانِ زخمی ات را
به هوای دانه در دام و به طمعِ دُنبه در بند
تو جزیره بودی از بینِ دو رود تا فرارود
تو فراخ بودی از ساحلِ کرخه تا به هِلمَند
اَرَسَت چرا نَزارَد؟ که زِ ابر خون ببارد،
که بِدین نَمَط بیارَد، برِسانَدَش به اروند
نه که بی رگ است پامیر و رگش تهی ست از خون
نه که خامُش است و بی کینه که یخ زده دماوند
به امیدِ دیدنِ خاطره های مِه گرفتَه ست
که سَرَک کشیده البرز و سَرَک کشیده الوند
چه نسیمِ داغ و تلخی! زِ دمشق یا زِ بلخی؟!
به کجا رسیده نوروز و که دود کرده اسپند...؟!
رستم عجمی
*چند توضیح:
- در بیتِ ششم، سُنقُر نوعی شاهین است و مصراعِ دوّم، تضمینکی ست از یکی از بیت های ترجیع بندِ معروفِ حضرتِ سعدی(بنشینم و صبر پیش گیرم/دنباله ی کارِ خویش گیرم): تا چند به شوقِ دانه در دام؟/تا چند به طمعِ دُنبه دربند؟!
- در بیتِ هفتم، بینِ دو رود یا میان رودان، منطقه ای از سرزمینِ کهنِ ماست که بین دو رودِ دجله و فرات قرار دارد و بعدها اعراب آن را بین النّهرین نامیدند.فرارود نیز همانی ست که تازیان ماوراء النّهر نامیده اندش و جایی شاملِ شمالِ افغانستانِ امروز و جنوبِ تاجیکستانِ امروز و شمالِ غربیِ ایرانِ امروز و بخش هایی از ازبکستانِ امروز می شده.هِلمند نیز همان رودِ هیرمند است که از بلوچستانِ افغانستان به سوی سیستانِ ایران جاری ست و هموطنانِ افغانِ ما به این نام می خوانندش.
2
تفسیرِ نمازِ شب، شد قصّه ی گیسویت
پیچید چو عطرِ گل در شهر هیاهویت
در باد سواری هست، آوازه ی یاری هست
محرابِ دعای ما شد قبله ی ابرویت
ای دوست! کجایی تو؟ داغیم برایِ تو
بگذار به رقص آییم با دف دف و هوهویت
دیروز اگر بگذشت، بگذار که بگذاریم
امروز کنارِ خُم سَر بر سَرِ زانویت
کِشت و ثمری باید، چشمانِ تَری باید
ای دل! دلِ بی حاصل! کو سنگ و ترازویت؟!
آیینه ی حیرانیم، اندوهِ پریشانیم
تفسیرِ نمازِ شب، شد قصّه ی گیسویت
محمّد علی عجمی
3
درمزاری به نامِ آزادی،
سَرو دارد خرامِ آزادی
گنبدِ زرنشانِ آن رخشان
آفتابی ست بامِ آزادی
در هوای بلندِ آن مانده
تا قیامت، قیامِ آزادی
بر دَرَش رویِ خویش می مالَم
تا رسم بر سلامِ آزادی
آید از آیه های دیوارش
در نگاهم پیامِ آزادی
سوی من آه می کشد سنگین
گور سنگِ رُخامِ آزادی
از دلِ خویش بشنوم خاموش
ضربِ قلبِ امامِ آزادی
رحمت نذری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:54 توسط رستم عجمی
|
دوستان!
اينبار با يك غزل از خودم، يك غزل از فرزانه خجندي (شاعرهي خوش بيان تاجيك) و يك غزل از زندهياد دكتر قيصر امينپور (كه استادم بود و دوستش ميداشتم و ميدارم؛ به مناسبت چهلمين روز درگذشتش) به شما سلام مي گويم.اينك شعرها:
1
امشب «دوشنبه» ميزبان نور مهتاب است
مهتاب، تابان است و شهر از غصّه بيتاب است
در «پنجكنت» آواز رودي خسته پيچيده
مهتاب،تنها دفنواز صحنهي آب است
جولان بيباكانهي شير سپيد ماه،
سوگند شب با لهجهي شيرين «كولاب» است
بر شاخساران درختان «خجند» امشب،
مرغي نميخواند؛ چراغ باغ، شبتاب است
حسّ غمآگيني كه من در سينهام دارم،
در تپّههاي سبز «قرقانتپّه» كمياب است
چشمان من بر غربت من اشك ميريزند
چشمان من چون چشمههاي داغ «ورزاب» است
با دست سردت اشك من را پاك كن اي برف!
در چشم من تصويري از «پامير» در قاب است
فرزند خود را ميشناسي اي وطن يا نه؟!
خون رگم مانند بازوبند سهراب است
كبك خيالم! پر بزن تا سرزمين من
آنجا كه چشم خواهرم آرام در خواب است
رستم عجمي
2
اگرچه نيمنگاه تو را نميشايم
نگاه كن كه در آن خويش را بپالايم
ببار نرم ببار اي شكر نم سحري
به شاخسار گلآويز آرزوهايم
براي قامتت از نور جامه ميدوزم
كه غير اين هنري نيست نزد ديبايم
بهار در قدح گل شراب شبنم ريخت
منم كه همره خورشيد بادپيمايم
مرا بس است كه در ذوقورزي بحرت
هماره ميروم و هيچ در نميآيم
فرزانه خجندي
3
آواز عاشقانهي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نميكند
تنها بهانهي دل ما در گلو شكست
سربسته ماند بغض گرهخورده در دلم
آن گريههاي عقدهگشا در گلو شكست
اي داد! كس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي! هايهاي عزا در گلو شكست
آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود
خوابم پريد و خاطرهها در گلو شكست
«بادا» به باد رفت و «مبادا» به باد رفت
«آيا» ز ياد رفت و «چرا» در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست
تا آمدم كه با تو «خداحافظي» كنم،
بغضم امان نداد و «خدا...» در گلو شكست
قيصر امین پور
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:22 توسط رستم عجمی
|
سعدیا! یا صبر کن، یا سیم و زر ده یا گریز
عشق را یا مال باید، یا صبوری، یا سفر
*
1
نفس های ویرانه ام که
ذرّه ذرّه در باغِ لبانِ تو
پیِ طاووسِ گونه هایت می چرخند،
شاید آخرین انعکاسِ قلبم باشد
که در درّه های عشق، عصیان می کند
و دوست داشتن،
در ریشه های درختانِ جنگل آغاز می شود.
2
شاید هم خاطره ی آخرین قهوه ی تلخِ تُرکی
که از لبانِ تو چون شعر، فُرو می ریزد
و من چون کودکی عجول
و پرنده ی دریایی،
به بیشه ی لبانِ تو پناه می برم.
3
حقیقت این است؛
هیچ واژه ی من
شایستگیِ گیسوانِ تو را ندارد.
هنوز خیابانِ عشق در حیرتِ گام هایَت...
و هنوز شعر در شیرینیِ تنَت...
و هنوز کلمات سَر به زانوانِ احساسَت...
4
زیباترین کتابِ شرق شناسی،
تصویرِ چشم هایِ توست
مُژگانَت شاخه شاخه
بر احساسِ من می وزد
و بوسه هایَت به جزیره ای می مانَد
که کلماتِ من
در سُرودِ غروبِ ساحلش
می رقصند
و من، کودکانه آن ها را دوست دارم.
5
من باید برای دوست داشتن
زبانِ باران را یاد بگیرم
تا قطره های اشکِمان
تَنِ عشق را بشوید.
6
برف را اجازه بده
سینه ی سیاهِ مرا سپید کنَد
و عشق را اجازه بده
چشمانم را بینا.
7
در رگِ هر برگ،
سرزمینِ سبزیدنِ تو را می بینم
و در پیاله ی هر جام،
مست شدنِ دستانم را.
8
بگذار دستانت در دستانم شکلِ دیگر بگیرد
و دستبندت را
که جُز رؤیایِ احساسِ من نیست،
در تقویمِ کهنه ی آهِ درونم
ببینم.
9
وقتی دستانت را می بینم،
به غروبی...
به پرنده ای...
به سُرودِ سپیدی می مانم
که بر من ماه سفر می کند.
شکلِ ساحل می شوم
بر من خون سفر می کنَد
ستاره می شوم
بر من شب سفر می کنَد.
10
وقتی دستانت را می بینم،
با شعله ی شمعِ درونم
تقدیرِ عشق می سازم
و در سرزمینِ بیابان ها و دریاها
مسافر می شوم
و با احساسم به سویِ نیایشِ روح می روَم
و شعله شعله
لبخندِ پروانه ها می شوَم.
بگذار دستانم در دستانت
قرار بگیرد
...بگذار دستانم در دستانت شکلِ دیگر بگیرد.
*
باخبر شدم که نشرِ «شاسوسا» (ناشر تخصصی ادبيات، هنر، تاريخ، فلسفه و علوم اجتماعی) به صاحب امتیازیِ شاعر خوبِ کاشانی، سرکار خانم منیر عسکرنژاد، به جمعِ ناشرانِ کشور پیوسته است.برای ایشان آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم دوستانِ شاعر برای چاپ آثارِ نابشان از این فرصت بهره ببرند.
نشانی: كاشان ـ صندوق پستیِ 1531/87135 E- mail: shasoosapub@yahoo.com
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:54 توسط رستم عجمی
|
من که غریبم٬ چرا بهانه نسازم؟
مثلِ غریبان چرا ترانه نسازم؟
آه... چگونه؟ پرندگانِ مهاجر!
شعرِ غمینی به یادِ خانه نسازم
خانهي من! سنگها زدند به بالم
تا سَرِ بامِ تو آشيانه نسازم
ميل كشيدند چشمِ بيگنهَم را
تا پس از اين، شعرِ عاشقانه نسازم
بال گشودم به آسمانِ بلندت
تا زِ تو تنها به آب و دانه نسازم
بال نبندم، به خستگي ننشينم
تا زِ تو تقديرِ جاودانه نسازم
شادي، پيكي به سويِ من نفرستد
تا دلِ خود را سويَت روانه نسازم
گرچه تو محتاجِ شعر نيستي… امّا-
بر سَرِ دوشَت نگو كه لانه نسازم
...و يك غزل از لايق شيرعلي كه دوستش ميدارم:
اين خرابهزمين، ديارِ من است
مرزِ خونينِ يادگارِ من است
چون مزارِ اميدهام اينجاست،
آخرالامر هم مزارِ من است
آهِ من گور را بتركانَد
آهِ من آهِ روزگارِ من است
خلقِ تاجيك گر ندارد پاس،
گورِ تاريك، پاسدارِ من است
در كنارِ شما نگُنجيدم
خاكِ اجداد، هَمكنارِ من است
مادرم رفت... نيز بشتابم
روحِ پاكش در انتظارِ من است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:48 توسط رستم عجمی
|
گریه مهتاب،
پناهنده زخمديدهايست
كه مرزها را هيچگاه دوست ندارد
و درخت خميده كهن
كه شاخه شاخه نسيم سوخته بر دوش دارد...
موسيقي خزانريز برگهاي حياط
چقدر بوي دامن مادر ميدهد!
آواز دشت
در روستاي آبي من
با تقويم سبزهها و گلها آشناست
و آواز زنگولههاي شيرين آبشار
مرا به ياد مهربانترين بوسهها ميبرد
در چشمان درياييات شعر ميسرايم
و باران طواف ميكند
بر شانههاي صبورت...
در گيسوي مادر من
خوشه خوشه
باران آويزان است
تا هر سحر با لبخندهايش وضو بگيرم
و در دامنش كه موسيچه لانه ميگذارد،
نماز بگزارم.
جاده نمناك
خط سياه، زير پاي قلم
ورق سفيد معصوم،
بر دوش، بار سياست
بايگانيهاي كهنه
پر از بازيهاي خنده
عابري تنها
با كلاهي مشكي كه زندگانيش را جاده دزديده است
اندكي در آسمان ابر است
روح زمين خشك و چشمهاي جادهها خمار
ستارهها رقاص ميدان شبها
در سماع بادها
يك گل نيلوفر، منتظر نسيم
باغچه پريشان در هياهوي گذران
راز يك لبخند
راز يك انسان
زير پايي مجهول، گم شد.
...شما را مهمان ميكنم به دو سروده از شاعر مليگراي تاجيك؛ لايق شيرعلي:
۱
خانهات آباد و دل ويران چرا؟
منصبت دانا و خود نادان چرا؟
از سر منبر به گردون ميپري
پشت منبر مضطر و حيران چرا؟
با كبيران، خندههايت روغني
با صغيران، اينقدر يوغان* چرا؟
بيبهايي در سر مسند ولي،
چون سبكدوشت كنند ارزان چرا؟
در بلنديها چنين پستيگري
آشناييات به آش و نان چرا؟
هيچ پرسيدي ز خود در خلوتي:
اينهمه چونين چرا؟ چونان چرا؟!
*: خشكي.
۲
ملك، سنگستان و ما بيسنگريم
سر به سر سردار و ما بيسنگريم
پنبه در گوشيم ما و رهبران
چون كه ما خلقان پنبهپروريم*
صاحب سرچشمهايم و تشنهايم
صاحب گنجينهايم و ابتريم
ديگري گيرد گريبان فلك
ما گريبان خودي را ميدريم
ديگران بر غاصبان زور آورند
ما فقط بر اصل خود زور آوريم
پيش نصراني مسلمانيم اگر،
از نگاه مسلمين ما كافريم
روز و شب بيدار، شمس خاوران
ما ز خوابآلودگان خاوريم
حضرت اقبال! بر ما بد مگير
ما اگر در خواب سكته اندريم
"خيز از خواب گران" گفتي ولي
در سمرقند آنچنان بيمنبريم
در بخارايي كه درگاه دريست
با دريگفتار، بيرون از دريم
تاجيك و ايراني و افغان چرا؟
ما در اين دنيا كه از يك مادريم...
*:اشاره دارد به كشت پر رونق پنبه در تاجيكستان.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:22 توسط رستم عجمی
|
غریبی ام را به کوهستانهای زادگاهم
تنهای ام را به غروب های غبار آلود...
و آرزوهایم را به ابر های همیشه در سفر بی باران
می سپارم.
شاید که دل سپرده ترین ساکنان این سر زمین
برایم اشک بریزند.
وطن؛ سرزمینی روان است
که از چشمان خواهرم شروع میشود.
وقتی بادهای عاشق در
کاکلهای شرقی اش
به آرامش می رسند.
دریا دریا غمگینم
چون ساحلی تنهاتر
بی پرنده ای حتی!
خورشید را سنجاق می کنم
به گیسوان خوا هرم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:19 توسط رستم عجمی
|
عاطفه صبحي و
لبخند عشق
و رمز گشايش بال فرشتگان،
نام بلند توست
و علم و عقل
باران اقرا است كه مي بارد
و نور ؛
رد گام براق توست
در معراج تا هميشه
از مكه تا مدينه
و تا سدره آخرين
و هنوز روزان شبان
چونان چكاوكان در باهاشان
خاطره گرمي تورا
حفظ كرده اند.
آن شب كه آن درخت آخرين
با نگاه مهربانت
شكوفه بست.
خوشا به كلماتي كه از لبان
تو مي تراوند
كه نگاه واژگان به سعادت
مي رسند.
آه! اي بزرگ !
دنيا جغرافيا نمي شناسد
دلها بي مرزند
و جهان گويا گويی است
در دستان تو كه دست مهربانت را
بر سر هر پنج اقيانوس كشيده اي
و دلواپس هميشه انساني...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:24 توسط رستم عجمی
|
به مزرعه سبز چشمانت ایمان دارم
که دست ابر
از شانه هایت رعد و برق می چیند!
و به اندازه گیسوان بلندت
بر قلب من امید می روید
*
آنگاه که نشسته ام
و به یاد تو
از احساس پنجره ای می سازم ؛
شاید گذری باشد
...
آنگاه که تو را میخواهم
از پله های غربت
تا پیشانی وصل
جز حروف زرتشت نیست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:20 توسط رستم عجمی
|